می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ی زمین، شــانه های پـدر بــود …

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!


لنگه های چوبی درحیاطمان/گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند/

محکمند/خوش به حالشان/که لنگه ی همند


مادر بزرگم می گفت :

اگه می خواهی خدا رو بخندونی

از برنامه هات براش حرف بزن

دیگه آدم هااهل عاشقی نیستن

اهل سرمایه گذاری شده اند