اندكي تامل جمله هايي براي انديشيدن
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ی زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!
لنگه های چوبی درحیاطمان/گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند/
محکمند/خوش به حالشان/که لنگه ی همند
مادر بزرگم می گفت :
اگه می خواهی خدا رو بخندونی
از برنامه هات براش حرف بزن
دیگه آدم هااهل عاشقی نیستن
اهل سرمایه گذاری شده اند
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ی زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!
لنگه های چوبی درحیاطمان/گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند/
محکمند/خوش به حالشان/که لنگه ی همند
مادر بزرگم می گفت :
اگه می خواهی خدا رو بخندونی
از برنامه هات براش حرف بزن
دیگه آدم هااهل عاشقی نیستن
اهل سرمایه گذاری شده اند
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 8:23 توسط مرتضی ولیئی
|
آیا آن روز فراخواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید .